X
تبلیغات
سفینه نجات - تحريفات عاشورا و داستان طفلان مسلم

سفینه نجات
ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

تحريفات عاشورا و داستان طفلان مسلم
موضوع:
پنجشنبه دوم دی 1389 13:40

 


علامه مرتضي عسکري طي چند جلد کتاب، به خصوص «يکصد و پنجاه صحابي ساختگي» برخي از تحريفات تاريخي صدر اسلام را بيان کرده است. وي در رد نوشته هاي «سيف بن عمر» مندرج در تاريخ طبري ثابت کرده سيف از کوه ها، جنگل ها و افرادي سخن گفته که اساساً وجود خارجي نداشته اند. 5


مرحوم مطهري در آثار خود با مساله تحريف و بدعت در متون و منابع اسلامي مبارزه آشکاري کرده است. بخش نخست کتاب «حماسه حسيني» ايشان، خواننده را با واقعيت هاي بسياري آشنا مي کند. 6 مرحوم حاج ميرزاحسين نوري و شاگرد خلفش شيخ عباس قمي7 با تحريف مبارزه صريحي کردند. در برخي از آثار اين دو شخصيت، مطالب ارزشمندي عليه جعل، تحريف و خرافه وجود دارد. پيگيري اين مطالب در کتاب هايي همچون «مفاتيح الجنان»8، «تتمه المنتهي»9، «نفس المهموم»10 و «لولو و مرجان»11 عنايت خاصي را مي طلبد. 12


در سال هاي اخير انديشمند بزرگ شيعي «نعمت الله صالحي نجف آبادي» مبارزه سترگي را با تحريف و ريشه هاي آن «غلو» شروع کرد و آثار ارزشمندي در اين زمينه از خود به يادگار گذاشت. صالحي در کتاب «شهيد جاويد» به عنوان «مورخ - فقيه» اخباري گري را با روش عقلاني پيوند مي زند، اما از روش اخباري خلاصي نمي يابد. پس از اينکه کتاب «شهيد جاويد» از سوي اخباري گرايان حوزه مورد نقد - يا به عبارت بهتر مورد


هجوم - واقع شد، وي به روش عقلاني در تاريخ نگاري روي آورد و آثار گران سنگي همچون «عصاي موسي»، «غلو در اسلام»، «نقد کتاب حماسه حسيني» و... نگاشت که در نوع خود بي نظير است. شايد يکي از علل تحريف اين باشد که گروه هاي مختلف هميشه بهترين ها را براي خود و بدترين ها را براي رقيب و دشمنان خويش خواسته اند. براي مثال در مسائل مربوط به کربلا و عاشورا، تعداد کشته هاي دشمن را بيش از حد نوشته اند، معجزات و کرامات غيرواقعي به سپاهيان امام حسين(ع) نسبت داده اند و براي مظلوم تر جلوه دادن امام حسين(ع) و يارانش و گرياندن شيعيان، دروغ هاي فراواني بيان کرده اند، بي آنکه بينديشند که اين مسائل جسارت به امام تلقي مي شود و از ارزش کار سترگ ايشان مي کاهد.


 


ماجراي طفلان مسلم


يکي از وقايع مشهور که در مراسم مربوط به عاشورا نقل مي شود، ماجراي طفلان مسلم بن عقيل13 است که به عنوان نمونه يي از موضوع مورد بحث، بررسي مي شود؛ نخستين خبر در مورد «طفلان مسلم بن عقيل» حدوداً 230 سال بعد از واقعه کربلا نوشته شد. نويسنده اين خبر «محمدبن جريرطبري» متوفا به سال 310 هجري بود. طبري اين خبر را شفاهاً به اسناد زير نقل مي کند؛ «حدثني زکرياء بن يحيي الضرير، قال؛ حدثنا احمد بن جناب المصيبي، قال؛ حدثنا خالد بن يزيد بن عبدالله القسري، قال حدثنا عمار الدهني عن ابي جعفر.»14 متن خبر چنين است؛ «هنگامي که اسرا را به کوفه آوردند، دو پسر بچه عبدالله بن جعفر يا فرزند فرزند جعفر برفتند و به مردي از قبيله طي پناهنده شدند. وي گردن شان را زد و سرشان را نزد عبيدالله بن زياد آورد. عبيدالله دستور داد گردن خود او را بزنند و خانه اش را ويران کنند.»15 دومين خبر را «شيخ صدوق» متوفا به سال 381 هجري در کتاب «امالي» باز هم به صورت شفاهي نقل مي کند. متن خبر چنين است؛ «شيخ صدوق رحمه الله در امالي روايت کرده است از پدرش از علي بن ابراهيم از پدرش ابراهيم رجا از علي بن جابر از عثمان بن داود هاشمي از محمد بن مسلم از حمران بن اعين از ابي محمد نام که از مشايخ اهل کوفه بود، گفت؛ چون حسين بن علي عليه السلام شهيد گرديد، دو پسر خردسال از اردوي او اسير شدند و آنها را نزد عبيدالله آوردند. عبيدالله زندانبان را بخواست و گفت؛ اين دو پسر را بگير و نگاه دار و از خوراک خوب و آب سرد به آنها نخوران و ننوشان و در زندان بر آنها تنگ گير و اين دو پسر روز، روزه داشتند و چون شب مي شد دو قرص نان جو و کوزه آب براي آنها مي آورد و چون بسيار ماندند، چنان که سالي برآمد، يکي از آنها به برادر خود گفت در زندان بسيار مانديم و نزديک است عمر ما به سر آيد و بدن ما بپوسد، وقتي اين پيرمرد بيايد به او بگوي ما کيستيم، قرابت ما را با محمد(ص)


باز نماي، باشد که ما را در طعام گشايشي دهد و آشاميدني ما را بيشتر کند. چون شب شد، پيرمرد آن دو گرده نان جو و کوزه آب بياورد. پسر کوچک تر گفت؛ اي شيخ، محمد(ص) را مي شناسي؟ گفت؛ چگونه نشناسم که او پيغمبر من است. گفت؛ جعفر بن ابي طالب را مي شناسي؟ گفت؛ چگونه او را نشناسم که خداوند او را دو بال داد تا با فرشتگان پرواز کند، چنان که خواهد. گفت؛ علي بن ابي طالب(ع) را مي شناسي؟ گفت؛ چگونه نشناسم علي را که پسر عم و برادر پيغمبر من است. گفت؛ اي شيخ ما از خانواده پيغمبر تو محمد(ص) و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابي طالبيم و در دست تو اسير مانده ايم، اگر از تو خوراکي نيکو خواهيم، به ما نمي دهي و آب سرد نمي نوشاني و در زندان بر ما تنگ گرفته يي.


زندانبان بر پاي آنها افتاد و گفت؛ جان من فداي شما و روي من سپر بلاي شما اي عترت رسول برگزيده حق. اين در زندان به روي شما باز است، به هر راهي که مي خواهيد برويد و چون شب شد، همان دو گرده نان و کوزه آب را بياورد، راه را به آنها نشان داد و گفت؛ اي دوستان من شب راه برويد و روز آرام گيريد تا خداوند شما را فرج دهد. آن دو طفل بيرون رفتند. شبانه بر در خانه زالي رسيدند. او را گفتند؛ اي عجوز ما دو طفل خرد و غريب هستيم، راه را نمي شناسيم. تاريکي شب ما را فرو گرفته است. امشب ما را به ميهماني بپذير، چون صبح شود روانه شويم. زن گفت؛ شما کيستيد؟ اي حبيبان من که من بوي خوش بسيار شنيده ام، اما بويي خوش تر از بوي شما استشمام نکرده ام. گفتند؛ اي پيرزن ما از عترت پيغمبر تو محمديم(ص)، از زندان عبيدالله گريخته ايم. عجوز گفت؛ اي دوستان من، مرا دامادي است فاسق که در واقعه کربلا حاضر بوده است و از شيعه عبيدالله است. مي ترسم شما را در اينجا ببيند و به قتل برساند.


گفتند؛ همين امشب تا هوا تاريک است مي مانيم و چون روشن شود به راه مي افتيم. گفت؛ براي شما طعامي آورم، آورد. بخوردند و آب بياشاميدند و به رختخواب رفتند. برادر بزرگ تر را گفت؛ اي برادر اميدواريم امشب ايمن باشيم. نزديک من آي تا تو را در آغوش بگيرم و تو مرا در آغوش گيري و من تو را ببوسم و تو مرا ببويي، پيش از آنکه مرگ ميان ما جدايي افکند. همچنين يکديگر را در آغوش گرفتند و خفتند و چون از شب پاسي بگذشت، داماد آن پير زال بيامد و در را آهسته بکوفت. عجوز گفت؛ کيست؟ گفت؛ من فلانم. گفت؛ در اين ساعت شب چرا آمدي که وقت آمدن تو نيست؟ گفت؛ واي بر تو در بگشاي پيش از اينکه عقل از سر من پرواز کند و زهره دراندرون من بشکافد، براي اين بلاي صعب که مرا افتاده است. زن گفت؛ واي بر تو، تو را چه بلايي افتاده است؟ گفت؛ دو طفل خرد از زندان عبيدالله گريخته اند و او منادي کرده است، هر کس سر يک تن آنها را آورد، هزار درم جايزه بستاند و هر کس سر هر دو تن را آورد، دو هزار درم. و من در پي آنها تاخته، مانده و کوفته شدم و اسب را مانده کردم، چيزي به چنگم نيامد. عجوز گفت؛ اي داماد بترس از اينکه محمد(ص) روز قيامت دشمن تو باشد. گفت؛ واي بر تو که دنيا خواستني است و حرص مردم براي آن است. زن گفت؛ دنيا را چه مي کني، اگر آخرت نباشد؟ گفت؛ سخت حمايت مي کني از آن دو، همانا که مطلوب امير نزد توست، برخيز که امير تو را مي خواند. زن گفت؛ امير را با من چه کار که پيرزني هستم در اين بيابان. گفت؛ من طلب مي کنم در را بگشاي تا شب بياسايم و چون صبح شود در طلب آنان به کدام راه بايد رفت. پس در بگشود و طعام و آب آورد. بخورد و بياشاميد و بخفت. نيمه شب صداي آن دو طفل بشنيد، برخاست و به سوي آنها آمد مانند شتر مست برآشفته و بانگ چون گاو بر مي آورد و دست به ديوار مي کشيد تا دستش به پهلوي پسر کوچک تر رسيد. پسر گفت؛ کيستي؟ او گفت؛ من صاحبخانه ام. شما کيستيد؟ پس آن طفل برادر بزرگ تر را بجنبانيد و گفت؛ اي دوست برخيز. قسم به خدا آنچه مي ترسيديم در آن واقع شديم. مرد به آنها گفت؛ شما کيستيد؟ گفتند؛ اي مرد اگر راست گوييم ما را امان مي دهي؟ گفت؛ آري. گفتند؛ امان از طرف خدا و رسول(ص) و پناه خدا و رسول(ص). گفت؛ آري. گفتند؛ محمد بن عبدالله(ص) گواه باشد. گفت؛ آري. گفتند؛ خداي بر آنچه گوييم شاهد و وکيل باشد. گفت؛ آري. گفتند؛ ما از عترت پيامبر تو محمديم(ص). از زندان عبيدالله گريخته ايم، از کشته شدن. گفت؛ از مرگ گريخته ايد و در مرگ واقع شده ايد. الحمدلله که بر شما دست يافتم، پس برخاست و بازوهاي آنها ببست و همچنان دست بسته بودند تا صبح.


و چون فجر طالع شد، بنده سياهش را که نامش فليح بود، بخواند و گفت؛ اين دو پسر را بردار و کنار فرات بر و گردن زن و سر آنها را بياور تا نزد عبيدالله برم و دو هزار درم جايزه بستانم. آن غلام شمشير برداشت و با آن دو طفل روانه شد و پيشاپيش آنها مي رفت. چيزي دور نشده بود که يکي از آن دو گفت؛ ا ي سياه چه شبيه است سياهي تو به سياهي بلال موذن رسول خدا(ص). سياه گفت؛ مولاي من مرا به کشتن شما امر کرده است. شما کيستيد؟ گفتند؛ اي سياه ما عترت پيغمبر توايم، محمد(ص)، از زندان عبيدالله از کشته شدن گريخته ايم و اين پير زال ما را ميهمان کرد و مولاي تو کشتن ما را مي خواهد.


سياه بر پاي آنها افتاد، مي بوسيد و مي گفت؛ جان من فداي جان شما و روي من سپر بلاي شما اي عترت پيغمبر برگزيده حق، قسم به خدا نبايد کاري کنم که محمد(ص) روز قيامت خصم من باشد. پس دويد و شمشير را به کناري بينداخت و خود را در فرات افکند و شناکنان به جانب ديگر رفت. مولاي او فرياد برآورد، اي غلام نافرماني من کردي، گفت؛ من فرمان تو بردم تا نافرماني خدا نمي کردي. اکنون که نافرماني خدا نمودي، از تو بيزارم در دنيا و آخرت. پس پسر خود را بخواند و گفت؛ اي فرزند من دنيا را از حلال و حرام براي تو جمع مي کنم و دنيا خواستني است. اين دو پسر را بگير و کنار فرات بر و گردن آنها را بزن و سر آنها را نزد من آور تا نزد عبيدالله برم و جايزه دو هزار درم بستانم.


پس پسر شمشير برگرفت و پيشاپيش آن دو طفل مي رفت. چيزي دور نشده بود که يکي از آنها بدو گفت؛ اي جوان چه اندازه مي ترسم براي جواني تو از آتش جهنم. جوان گفت؛ اي دوستان شما کيستيد؟ گفتند؛ ما از عترت پيغمبر تو محمد(ص)، پدر تو کشتن ما را مي خواهد. پس آن جوان بر پاي آنها افتاد و آنها را مي بوسيد و همان سخن غلام سياه را بگفت و شمشير انداخت و خود را در فرات افکند و بگذشت به جانب ديگر.


پس پدر او فرياد زد، اي پسر نافرماني من کردي؟ گفت؛ اگر اطاعت خدا کنم و نافرماني تو بهتر است از آنکه نافرماني خدا کنم و اطاعت تو. آن مرد گفت؛ قتل شما را هيچ کس بر عهده نگيرد، جز من و شمشير برداشت و پيش آنها رفت. وقتي به کنار فرات رسيد، شمشير را از نيام بيرون کشيد، چون ديده آن دو طفل به شمشير افتاد، اشک در چشمان شان بگرديد و گفتند؛ اي پيرمرد ما را به بازار بر و بفروش و بهاي ما را برگير و مخواه دشمني محمد(ص) را فرداي قيامت. گفت؛ نه ولکن شما را مي کشم و سرتان را براي عبيدالله مي برم و دو هزار درم جايزه مي گيرم. گفتند؛ اي پيرمرد خويشي ما را با پيغمبر(ص) مراعات نمي کني؟ گفت؛ شما را با رسول خدا(ص) خويشي نيست. گفتند؛ اي پيرمرد پس ما را نزد عبيدالله بر تا خود او هر حکم درباره ما بکند. گفت؛ به اين رهي نيست، بايد تقرب جويم نزد او به ريختن خون شما. گفتند؛ اي پيرمرد به خردي و کوچکي ما دل تو نمي سوزد؟ گفت؛ خداي تعالي در دل من رحم قرار نداده است. گفتند؛ اي پيرمرد اکنون که ناچار ما را مي کشي، بگذار چند رکعت نماز گزاريم. گفت؛ هر چه خواهيد نماز گزاريد، اگر شما را سودي داشته باشد. پس هر کدام چهار رکعت نماز گزاردند و چشمان خود را سوي آسمان بلند کردند و گفتند؛ يا حي يا حکيم يا احکم الحاکمين احکم بيننا و بينه بالحق، پس آن مرد برخاست و بزرگ تر را گردن زد و سرش را برداشت در توبره نهاد و رو به جانب کوچک تر کرد و آن پسر کوچک تر خود را در خون برادر مي ماليد و مي گفت؛ پيغمبر (ص) را ملاقات کنم آغشته به خون برادرم. آن مرد گفت؛ مترس اکنون تو را به برادرت ملحق مي کنم. پس گردن او را بزد و سر او برگرفت و در توبره نهاد و بدن آنها را خون چکان در آب انداخت و نزد عبيدالله آمد. او بر تخت نشسته بود و چوب خيزران در دست داشت. سرها را در جلوي او نهاد، چون در آنها نگريست، سه بار برخاست و بنشست و گفت؛ حق ميهماني آنها را نشناختي؟ گفت؛ نه. گفت؛ آن هنگام که مي کشتي شان، چه گفتند؟ گفت؛ گفتند ما را به بازار بر و به فروش و از بهاي ما انتفاع بر و مخواه محمد(ص) روز قيامت دشمن تو باشد. گفت؛ تو چه گفتي؟ گفت؛ گفتم؛ نه و لکن شما را مي کشم و سر شما را نزد عبيدالله بن زياد مي برم و دو هزار درم جايزه مي گيرم. گفت؛ آنها چه گفتند؟ گفت؛ گفتند؛ ما را نزد عبيدالله بر تا او خود حکم کند درباره ما. گفت؛ تو چه گفتي؟ گفت؛ گفتم راهي به اين کار نيست مگر تقرب جويم به سوي او به ريختن خون شما. گفت؛ چرا زنده آنها را نياوردي تا جايزه تو را دو برابر دهم، چهار هزار درم؟ گفت؛ راهي به اين کار نيافتم و خواستم به ريختن خون آنها نزد تو مقرب شوم.


گفت؛ ديگر چه گفتند؟ گفت؛ گفتند؛ خويشي ما را با پيغمبر(ص) مراعات کن. گفت؛ تو چه گفتي؟ گفت؛ گفتم؛ شما را با رسول خدا(ص) قرابتي نباشد. گفت؛ واي بر تو ديگر چه گفتند؛ گفت؛ گفتند؛ بگذار چند رکعت نماز گزاريم. من هم گفتم؛ هر چه مي خواهيد نماز گزاريد اگر نماز شما را سودي دهد. پس آن دو پسر چهار رکعت نماز گزاردند. گفت؛ بعد از نماز چه گفتند؛ گفت؛ ديده هاي خود به جانب آسمان بلند کردند و گفتند؛ يا حي يا حکيم يا احکم الحاکمين احکم بيننا و بينه بالحق. عبيدالله گفت؛ احکم الحاکمين حکم کرد ميان شما. کيست که اين فاسق را بکشد؟ گفت؛ پس فردي شامي پيش آمد و گفت؛ من. عبيدالله گفت؛ او را بدان جا بر که آن دو طفل را کشت و گردن او را بزن و بگذار خون آنها با هم آميخته شود و بشتاب سر او را نزد من آور. پس آن مرد چنان کرد و سر او را بياورد و بر نيزه نصب کردند. کودکان بر آن سنگ زدن و تير انداختن گرفتند و مي گفتند؛ اين کشنده ذريت پيغمبر(ص) است.»16 سومين خبر را خوارزمي متوفاي سال 568 هجري در کتاب «مقتل الحسين» باز هم به صورت شفاهي نقل مي کند. 17 روايت «خوارزمي» به جز 13 مورد اختلاف با روايت «شيخ صدوق» برابري مي کند. موارد اختلاف به قرار زير است.


- صدوق دو طفل را فرزندان مسلم بن عقيل مي داند و خوارزمي آنان را فرزندان جعفر طيار معرفي مي کند.


- صدوق نام دو طفل را بيان نمي کند، اما خوارزمي اسامي ايشان را «محمد» و «ابراهيم» مي داند.


- به روايت صدوق، دو طفل از زندان عبيدالله در کوفه فرار مي کنند. در روايت خوارزمي دو طفل از اردوي عبيدالله در کربلا مي گريزند.


- در روايت صدوق پيرزن ميزبان دو طفل مي گويد دامادش از شيعيان عبيدالله است. در روايت خوارزمي اين زن مي گويد شوهرش در سپاه عبيدالله است.


- در روايت صدوق براي دستگيري هر کدام از طفلان هزار درم جايزه تعيين شده و در روايت خوارزمي براي دستگيري ايشان 10 هزار دينار جايزه اختصاص يافته است.


- در روايت صدوق، قاتل به طمع جايزه دو طفل را مي کشد. در روايت خوارزمي وي مي گويد؛ شما را براي دريافت جايزه نمي کشم، بلکه به دليل عداوتي که با پدر شما و اهل بيت محمد دارم، اين کار را مي کنم.


- در روايت صدوق دو طفل از قاتل تقاضا مي کنند اجازه دهد ايشان نماز بگزارند. در روايت خوارزمي بعد از شهادت طفل نخست، برادر او از قاتل اجازه مي خواهد خودش را به خون برادرش آغشته کند.


- در روايت صدوق، غلام سياه که حاضر به کشتن دو طفل نمي شود، فليح نام دارد. خوارزمي در مورد نام او سکوت کرده است.


- در روايت صدوق، قاتل دو طفل را کشته و بدن آنها را در فرات مي اندازد. در روايت خوارزمي قاتل بدن دو طفل را با فاصله يک ساعت از يکديگر به فرات مي اندازد، آنگاه بدن طفل اول آب را شکافته و برمي گردد و به بدن طفل دوم مي چسبد و هر دو در فرات فرو مي روند و قاتل صداي آن دو را مي شنود که مي گويند؛ خدا مي داني و مي بيني که اين ظالم با ما چه کرد؟ روز قيامت حق ما را از او بگير.


- گفت وگوي ميان عبيدالله و قاتل دو طفل در روايت صدوق طولاني و در روايت خوارزمي کوتاه است. خوارزمي مي نويسد عبيدالله به او گفت؛ چون به آنها رحم نکردي، من نيز به تو رحم نمي کنم.


- به روايت صدوق، يک فرد شامي به دستور عبيدالله قاتل را گردن زد. خوارزمي مي نويسد به دستور عبيدالله غلام سياهي به نام «نادر» قاتل را گردن زد. عبيدالله به نادر 10 هزار درهم جايزه داد و او را آزاد کرد.


- در روايت خوارزمي، نادر رشوه بيست هزار درهمي قاتل را براي رهايي از مرگ نپذيرفت. صدوق در اين مورد چيزي ننوشته است.


- در روايت خوارزمي، وقتي نادر قاتل را کشت و جسد او را به آب افکند، آب او را نپذيرفت و به ساحل برگرداند، لذا عبيدالله دستور داد جسد او را بسوزانند. چهارمين فردي که داستان دو طفل را نقل مي کند «علامه مجلسي» متوفاي سال 1111هجري است. مجلسي عين خبر را از امالي صدوق نقل مي کند. سپس بدون آنکه از خوارزمي نامي ببرد، خلاصه يي از داستان «مقتل الحسين» خوارزمي را بدون ذکر ماخذ فقط با عنوان «روي في المناقب القديم هذه القصه مع تغيير» آورده است. 18 از بزرگان متاخر پنجمين نفر «محدث قمي» است که داستان فوق را در کتاب «نفس المهموم في مصيبه سيدنا الحسين مظلوم عليه السلام» گنجانده است. محدث قمي در آغاز، داستان دو طفل را عيناً از امالي صدوق نقل مي کند. 19 سپس اظهار مي دارد؛ «کشته شدن اين دو نوجوان با اين کيفيت و با اين تفصيل در نزد من بعيد است، لکن من آن را به خاطر اعتماد به شيخ صدوق و رجال اسنادش ذکر کردم.» محدث قمي آنگاه عين خبر طبري را هم به دنبال مي آورد. 20 مترجم کتاب «نفس المهموم»، «حاج ميرزا ابوالحسن شعراني» روايت طبري را از ترجمه کتاب مولف حذف کرده و به جاي آن روايت «بحار الانوار» را نقل کرده است. 21 شعراني سپس در بررسي اسناد خبر صدوق چنين مي نويسد؛ «در اسناد حديث ابراهيم رجا ضعيف است و علما گفته اند به روايت او اعتماد نمي توان کرد و علي بن جابر و عثمان بن داود هاشمي هر دو مجهولند.»22 شعراني سپس اظهار مي دارد؛ «و اين روايت دوم (بحار الانوار) نزديک تر مي نمايد، چون قبر اين دو طفل نزديک مسيب پنج فرسنگي کربلاست و ممکن است يک روز آن دو طفل اين اندازه روند، اما از کوفه فاصله بسيار است و فرار کودکان از کربلا مقبول تر است تا از زندان کوفه.»23


 


تحليل و جمع بندي


تا قبل از مجلسي (قرن دوازدهم هجري) کليه اخبار در مورد طفلان مسلم شفاهاً توسط طبري با 230 سال فاصله، شيخ صدوق حدود 300 سال فاصله و خوارزمي حدود 500 سال فاصله با اختلاف در انساب دو طفل، زمان اسارت آنها و شرح ماجرا نقل شده است. ابو مخنف متوفاي 157 هجري که جامع ترين و موثق ترين «مقتل الحسين» را ارائه داده، هيچ گونه اشاره يي به داستان دو طفل ندارد. 24


ابو الفرج اصفهاني متوفاي سال 413 هجري که اسامي شهداي طالبيان را تا سال 313 در کتاب «مقاتل الطالبيين» جمع آوري کرده، از دو طفل به هيچ وجه سخني نمي گويد. 25


شيخ مفيد متوفاي سال 413 هجري در کتاب «الارشاد»26، ابن نما متوفاي سال 645 هجري در کتاب «مثير الاحزان» 27 و سيد بن طاووس متوفاي سال 664 هجري در کتاب «مقتل الحسين عليه السلام او اللهوف في قتل الطفوف» 28 که هر سه کتاب از مقاتل مشهور هستند، در مورد اسارت و قتل طفلان اشاره يي ندارند. آنچنان که خوارزمي در «مقتل الحسين» آورده، دو طفل نمي توانند فرزند «جعفر طيار» باشند29، چرا که جعفر طيار در سال 7 هجري در جنگ «موته» شهيد شده است و در سال 61 هجري نمي تواند دو طفل از او در کوفه يا کربلا باشند، زيرا حداقل سن آنها 54 سال مي شود.


طبري دو طفل را فرزند «عبدالله بن جعفر طيار» ذکر کرده است. از عبدالله بن جعفر سه پسر به نام هاي «عون بن عبدالله جعفر»، «محمد بن عبدالله جعفر» و «عبدالله جعفر» در کربلا شهيد شدند و دو پسر به نام هاي «ابوبکر بن عبدالله جعفر» و «عون بن عبدالله جعفر» (عون اصغر) در واقعه «حره» شهيد شدند. 30 شيخ صدوق دو طفل را فرزندان «مسلم بن عقيل» مي نامد. از مسلم دو پسر به نام هاي «محمد بن مسلم بن عقيل» و «عبدالله بن مسلم بن عقيل» در کربلا شهيد شدند. 31


داستان دو طفل در گزارش شيخ صدوق و بعد خوارزمي بيشتر به سناريويي مي ماند که نويسندگان آن با فراغ بال و طيب خاطر آن را به شکل غم انگيزي خلق کرده اند. اين گزارش فاقد وجاهت تاريخي است، زيرا فقط قاتل مستقيم دو طفل با آن دو عداوت دارد و بقيه افراد از عبيدالله بن زياد گرفته تا زندانبان آنها و... همگي به نوعي با آن دو همدردي مي کنند که اين مساله با روانشناسي حاکم بر جامعه آن روزگار در تضاد است. براساس اين داستان اکثريت قريب به اتفاق جامعه آن روزگار طرفدار پيامبر و عترت او هستند و خدا را ناظر بر اعمال خود مي بينند و حاضر نيستند حتي به طمع مال فراوان آخرت خود را تباه کنند. تا آن اندازه که شخص عبيدالله بن زياد هم اين ستم را بر دو طفل بر نمي تابد. اين مساله نشان مي دهد گزارش نويسان صرفاً مي خواسته اند مظلوميت دو طفل را برجسته کنند تا بدين وسيله بر تاثر شيعيان بيفزايند و اشک بيشتري از ايشان بگيرند. استفاده ابزاري از مسائل و حوادث تاريخي در کوتاه مدت مي تواند موجب تحريک احساسات عوام شود، اما در درازمدت و بعد از روشن شدن ماهيت آن، به ويژه آنهايي که از اين شيوه بهره برده اند، به ضد خود تبديل مي شود. شايان ذکر است داستان دو طفل به قدري با خرافه آميخته شده که بسياري از مورخان به آن توجه نکرده و شخصي همچون شيخ عباس قمي را هم قانع نکرده است، به رغم اينکه شيخ عباس اخباري مسلک است و به طور طبيعي به استقبال بسياري از منقولات تاريخي مي رود زيرا شيخ با صراحت بيان مي دارد اين داستان با اين ابعاد و کيفيت از نظر من بعيد به نظر مي رسد و من فقط به احترام شيخ صدوق آن را نقل کردم. 32 کاش شيخ صدوق هم قبل از نقل اين اخبار در آنها مي انديشيد و از جاودانه ساختن خرافات پرهيز مي کرد.


 


پي نوشت ها؛


1- ترجمه و شرح نهج البلاغه، فيض الاسلام، حکمت شماره 94، انتشارات فقيه، بي تا


2- قرآن کريم، حجرات، آيه 6


3 - غلو و غالي در عمل به مواد مخدر و شخص معتاد مي مانند که در آغاز مواد مخدر باعث سرخوشي معتاد مي شود و لکن بعد از عادت کردن به آن مواد، روز به روز نياز شخص معتاد به مواد مخدر بيشتر مي شود تا آنجا که شخصيت و زندگي خود را فداي آن مي سازد. اشخاصي هم که به غلو روي آورده اند، غالباً چنين سرانجام نافرجامي داشته اند. محدث نوري در کتاب لولو و مرجان مي نويسد روزي فاضل دربندي برايم نقل کرد من سابقاً روايتي شنيدم که روز عاشورا هفتاد ساعت بود و من در آن زمان آن را بعيد دانستم. اما بعد از نگارش کتاب «اسرارالشهاده» و اطمينان بر حوادث آن روز (عاشورا) يقين نمودم که آن همه کار در يکي روز امکان پذير نيست و لذا به اين باور رسيدم که روايت يادشده صحيح است. ر. ک به نوري، حسين بن محمد تقي/لولو و مرجان، ص 164، اميرکبير، 1379. فاضل دربندي نويسنده کتاب اسرارالشهاد ه آنقدر شاخ و برگ بر حوادث کربلا افزود و در اين کار مبالغه کرد که نهايتاً براي توجيه صحيح بودن آن ناچار شد بر تعداد ساعات روز عاشورا بيفزايد تا حداقل به لحاظ ذهني بتواند خود را قانع کند،


4 - روزنامه همشهري، 30 آذر 1374


5- به کتاب هاي ايشان تحت عناوين «نقش عايشه در تاريخ اسلام»، «يکصد و پنجاه صحابي ساختگي» و «عبدالله بن سبا» رجوع شود، اگرچه علامه در آثار خود بيشتر به مساله تحريف در آثار رقباي شيعه پرداخته و گاهي براي مبارزه با آنها به تحريف هاي شيعي متوسل شده است. ر. ک به کتاب معالم المدرستين. روش او در نقد مخالفان شيعه «عقلاني - اخباري» و در دفاع از شيعه اخباري است.


6- مطهري، مرتضي، حماسه حسيني، صدرا، 1374، ج1


7- نوري و قمي اخباري و محدث هستند و حتي به قمي لقب


 «خاتم المحدثين» داده اند. با اين وجود در برخي از آثار ايشان، پديده «تحريف زدايي» به چشم مي خورد که در نوع خود باارزش است. در واقع قمي داراي دو نوع آثار است؛ نخست آثاري که رويکرد عوامانه دارند و با استفاده گسترده از احاديث نگارش يافته اند. تعداد اين آثار قابل توجه است. دوم آثاري که رويکرد تاريخي دارند و روشمند بوده و تقريباً نقطه مقابل گروه نخست هستند، مثل تتمه المنتهي و نفس المهموم.


8 - ر. ک به دو بخش «در مجهوليت دعاي حبي و امثال آن» و «مداخله نااهلان به کتب حديث و اخبار و ادعيه» در کتاب کليات مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمي، صفحات 666-663، چاپ جعفري، قم، 1386


9- تتمه المنتهي کتاب بسيار باارزشي است که متاسفانه ظاهراً يک بار به چاپ رسيده است. شيوه شيخ عباس در اين کتاب با ديگر آثار او بسيار متفاوت است


10- قمي، شيخ عباس، نفس المهموم، بصيرتي، 1405 ق. اين کتاب يک بار توسط مرحوم کمره يي و بار ديگر توسط مرحوم شعراني ترجمه شده است. نکته يي که نفس المهموم را در ميان کتب مقاتل ممتاز کرده است، يکي تبحر و مهارت و اشراف مولف بر کتب پيشينيان و اخبار و حديث است، ديگري روحيه نقادانه او که هر آنچه را مخالف واقع و عقل تشخيص مي دهد به صراحت نقد يا رد مي کند و در اين خصوص وارد جزئيات مسائل مي شود. شيخ عباس در اين کتاب حداقل 30 مرتبه موضوعات مختلف را نقد کرده است. ويژگي مهم نفس المهموم اين است که خواننده با بررسي و مطالعه دقيق اين کتاب مي تواند حداقل با مهم ترين مقاتلي که از قرن دوم هجري تا پايان قاجاريه نگارش يافته اند، آشنا شود و نمونه آراي هر کدام از اين مقاتل را در يک موضوع مشخص ببيند. وي در کتاب نفس المهموم با فاصله گرفتن از شيوه «مورخ - محدث» به نقد علمي و عقلاني مي پردازد.


 


11- محدث نوري، ميرزا حسين، لولو و مرجان، دارالکتب الاسلاميه، 1375


12 - ميرزا حسين بن محمد تقي نوري طبرسي معروف به محدث نوري يا نوري طبرسي و شاگردش شيخ عباس قمي ملقب به


خاتم المحدثين، هر دو پيرو مکتب اخباري هستند. هر دو ايشان هنگامي که اخباري گري را با عقل گرايي پيوند زده اند، آثار خوبي توليد کرده اند مثل کتاب لولو و مرجان نوري و تتمه المنتهي، نفس المهموم و... شيخ عباس قمي. اما هرگاه فقط به نقل اخبار بسنده کرده و از عقل دور افتاده اند، آثاري توليد کرده اند که انديشه عقلاني شيعه را خدشه دار کرده اند. به عنوان مثال مي توان به آثار زير اشاره کرد؛ کتاب «فصل الخطاب في تحريف کتاب


رب الارباب» که در سال 1292 هجري قمري تاليف و در سال 1298 منتشر شد. بسياري از بزرگان و انديشمندان مسلمان - شيعه و سني - اين کتاب را نقد و بررسي کرده و آن را رد کرده اند، جالب اينکه خود نوري طبرسي و دوستان اخباري او هم پس از مشاهده حجم عظيم مخالفت با اين کتاب نامعقول با توجيه مساله تلاش کردند از اهميت کتاب بکاهند. با اين وجود کتاب فصل الخطاب تاثير بسيار منفي و بدي در ميان مسلمانان بر جاي گذاشت. شيخ عباسي قمي نيز با نگارش کتاب هايي همچون مفاتيح الجنان، منازل الآخره و مطالب الفاخره و.. در تثبيت اخباري گري کوشيد. در کتاب مفاتيح الجنان که شهره عام و خاص است، مطالب عاميانه قابل تامل بسياري وجود دارد که البته با استقبال محافل اخباري مواجه شده است - اخيراً برخي از ايشان خواستار نگارش مفاتيح 2 شده اند - شيخ عباس در ابتداي کتاب مفاتيح الجنان وقتي دعاي روزهاي هفته را مي نويسد، آن را با دعاي روز يکشنبه شروع مي کند. طرفه اينکه شيخ عباس در دعاي روز جمعه شرح مفصلي در مورد فضيلت روز جمعه مي نويسد. در متون اسلامي روز جمعه نزد مسلمانان تعطيل است و از همه مهم تر روز نماز جمعه است که در قرآن نسبت به آن تاکيد وجود دارد.


به نظر مي رسد شيخ عباس تحت تاثير برخي روايات دست به اين اقدام زده است. اگر اين احتمال واقعيت داشته باشد، آنگاه به منزله اين است که وي اخبار و نقل را بر عقل و سنت هاي واقعي ترجيح مي دهد.


13 - در ميان مردم اين واقعه به داستان دو طفلان مسلم مشهور است. به دليل اينکه «طفلان» تثنيه است و معناي «دو» در آن مستتر است، لذا بهتر است از عبارت «طفلان مسلم» يا «دو طفل مسلم» استفاده شود.


14- طبري، ابو جعفر محمد بن جرير، تاريخ الرسل و الملوک، چاپ مصر، ج 5، ص 389


15 - همان منبع، ج5، ص 393


16- امالي صدوق به نقل از قمي، شيخ عباس، حماسه کربلا، ترجمه کتاب نفس المهموم، صص 140- 136، انتشارات قائم


آل محمد، قم، 1384


17 - خوارزمي، ابي المويد الموفق بن احمد المکي، مقتل الحسين، ج 2، صص 51- 48، انتشارات مفيد، قم، بي تا


18- مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 45، ص100


19 - قمي، شيخ عباس، نفس المهموم في مصيبه سيدنا الحسين مظلوم عليه السلام، ص 156


20 - همان منبع، ص 78


21 - قمي، شيخ عباس، حماسه کربلا، ترجمه کتاب نفس المهموم، ص 140، انتشارات قائم آل محمد، قم، 1384


22 - همان منبع، ص 78


23 - همان منبع، ص 79. شعراني از بزرگان مکتب اخباري است که در کتاب ياد شده نمي تواند نزديکي شيخ عباس را به عقل گرايي بپذيرد، از اين رو بر اساس منطق مکتب اخباري بر اين مجعولات پاي مي فشارد.


24 - قيام جاويد، مقتل الحسين ابي مخنف، ترجمه حجت الله جودکي، تبيان، 1377


25 - اصفهاني، ابو الفرج، مقاتل الطالبيين، ترجمه رسولي محلاتي، صدوق، بي تا


26- ر. ک به شيخ مفيد، محمد بن محمد نعمان، الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، ترجمه رسولي محلاتي، ج دوم، انتشارات علميه اسلاميه، بي تا


27 - ر. ک به ابن نماحلي، جمال الدين احمد بن محمد بن فهد، مثير الاحزان، موسسه امام مهدي، 1406 ق


28- ر. ک به ابن طاووس، اللهوف علي قتلي الطفوف. از اين کتاب چند ترجمه به زبان فارسي وجود دارد؛ الف- آهي سوزان بر مزار شهيدان، زنجاني، سيداحمد، انتشارات جهان، بي تا ب - زندگاني حضرت ابا عبدالله الحسين، ترجمه و شرح لهوف، صحفي، سيد محمد، بي جا، 1352 ج- چاپ سنگي مسلک دوم اين کتاب با ترجمه شيخ عباس قمي


29 - خوارزمي، همان منبع، ج 2، صص 51- 48


30 - طبري، همان منبع، ج 5، ص 393


31 - اصفهاني، همان منبع، صص 60 و 61 و نيز 82 و 83


32 - قمي، شيخ عباس، نفس المهموم، ص 78


» نوشته شده توسط: ذاکر | لینک ثابت |

آخرین مطالب ارسالی

Designer Mohammad Raiei And copyRights 2011